گه به پای همدگر چون مجرمان معترف می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا
باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما
یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا
ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرست،ها
آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها
چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی
ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم می کش و زنار بسته صوفیان پارسا
وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا
شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا
نیم شب چون صبح شد آواز دادند موذنان ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا
153
شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها
ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها
154
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را
همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر چشم درناید دو صد در ثمین تبریز را
گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را
155
از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا
گر چه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشست می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا
گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا
عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
برچسب:
نویسنده: irandokht
تاريخ: دوشنبه
30 ارديبهشت
1392 ساعت: 19:00